تبليغاتX
تنهایی من (دست نوشته ها)


آدرس جدید: شهابک
 

 
 
 
+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


با تشکر از همه دوستانی که تو این مدت بهم سر زدن

به دلایلی از امروز کافه تعطیل است

کافه تنهایی به چند تا قدم بالاتر منتقل شد.
                            
                           

 

شهابک

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


پایش را گرفتم
پاچه اش را دقیقاً

فریاد زد

ولش کردم
هم پاچه و هم پایش را

.......

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


۱۰ ثانیه قبل باید بهش میگفتم


تمام رویای من منتظر من است
فقط ۳ ثانیه مونده
               تا دیسکانکت بشم

باید همین الآن بگم
- (من .... من عاشقت شدم)

لعنتی ! چرا سند نمیشه ؟ .....

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


قصاب محله عاشق شده
عاشقه یه گوسفند سیاه و سفید
اون میگه این یکی رو نمیشه کُشت

- من نمی کُشمش !


 خودش میگه :
- از نظر کارشناسی این خیلی لاغره و نباید کُشتش
من فکر میکنم او هم عاشق شده

 

 

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


یه چیزی سر جاش نیست
و کجا هستند برف های تازه زمستان مرده؟
من برمیگردم و راه را پیدا نمیکنم ، خانه ها به طرز دیگری لباس پوشیده اند ..... آنها بی شرمانه به خیابانهای ناشناسی تبدیل شده اند و دخترانی که گیسوانشان را میبافتند .....
این عشق های خجالتی من ، بچه دار شده اند....
من مطمئنم که یه چیزی سر جاش نیست...    

 

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


ـ ببخشید شما می یای خونمون یا ما بییایم ببینیمتون؟

ـ خوب ما که همدیگرو دیدیم  دیگه با خونمون چی کار داری؟ (صحبت با خود)

 

 

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 



پا
هایم سنگین شده اند

تنم

درون پاهایم ریخته

 

 

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


چشمهایت را باز کن
کسی کنار تو
می خواهد قلبش را
درون سینه ات بگذارد

با نگاهش
دستانش پر شد از عیدی

چشمهایت را باز کن
پدر چشمانش می درخشد
از شرم
از
عشق ......

کسی
لباس های کهنه مرا می پوشد
که
از آنها هیچ چیزی نمی داند
اما می شناسد
مرا

من لباس تازه ای خریدم

روبرویش
ایستادم
ساده ، شکستم

چشمهایم را باز کردم ......

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 

 

سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت بار نو شد ؛ تو چی؟

شاید لازم بود که این پست رو در روز اول نوروز آپ کنم اما احساس کردم همه تو جو عید و عیدی و ماچ و بغل  هستن و میگن برو بابا دلت خوشه  در هر صورت گاهی به خودت نیگا کن شاید امسال نیاز داشته باشی تا کمی تغییرکنی

بیا این بار که سهراب را ورق زدی حالت ازش بهم نخورد شاید کفتر سهراب اینبار آنقدر ها هم احمق نباشد یا شاید زن سهراب یک بار هم که شده پس از نشئه شوهرش بتواند از حمله قوطی کنسرو جان سالم به در برد
فروغ هم شاید از سر اسید زیادی شعر نگوید کمی کمتر قرص زده باشد
یا که صادق نیز هم نمیرد چون که امید دارد که آقا می آید و دیگر بوفی نیست که کور باشد
شاید لازم است نیچه  برود پیش هگل و از افکار هیتلر دفاع کند و بگوید دهکده جهانی همان است که هیتلر گفته
شاید امسال فریدون جیرانی یک فیلم بسازد که در آن ستاره اش فاحشه نشود و روش بشه آخر فیلم رو نشون بده و توجو مخلباف نباشه
شاید امسال هیچ گاوی ناراحت نشود چون نام آنها را همه با احترام میبرند (حتماً چون پول دارند) من حتی نمکدان دیدم طرح گاو
شاید آیدا یک بار دیگر شاملو را ببیند در پشت سالن سینما بر روی زن بلیط فروش واین بار او را ببخشد
و شاید یک بار هم که شده مارکز اسکار نگیرد و آن را بیاورند دم خانه ما (چون من حتی نمیدونم کجا اسکار میدن)

چرا نمیشه واسه یکبار هم که شده کسی رو که ماچ میکنی تو دلت نگی عجب ادکلنی زده یا وقتی داره آجیل میخوره ، حرص نخوری تازه اگه تونستی برو تو خیابون و به مردم با محبت نگا کن ...... به تو چه که اون یارو پولش از پارو بالا میره یا خاتمی کاندید شده یا نه اصلا به تو چه اوباما چه پیغامی داده ......
شاید لازم باشه به معلما فکر کنی که چرا هر سال تظاهرات میکنن مگه بیکارن ؛ دعا کن براشون امسال حالشون خوب بشه .......


  • خیلی موارد مختلفی هست که میشه بهشون فکر کرد که تا حالا حتی یک لحظه هم در ذهنمون نبوده اما این یکی رو فقط مثال زدم بعضی ها به خودشون نگیرن

 

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


تصویر یا تصور

        

    


ادامه مطلب
+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


بچه که بودم
آدم های بیشتری میدیدم
من
بزرگتر شدم
آدمها کوچکتر میشدند

آدمها آب رفتند
دیگر نیستند
دیگر به چه کسی اعتراض کنم
دیگر برای کی ناز کنم
دیگر به کی شکایت کنم

کاش بزرگ نمیشدم
و همیشه بزرگ بودن آدمها !

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


از پنجره

هنوز

یک دست

         آویزان است

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


پیدا کنید شباهت این دو تصویر در چیست؟

 

 

 


ادامه مطلب
+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 



تو هم فکر میکنی که اینجا نباید باشی ؟
بیا تصور کنیم که بهشت نباشه ، جهنم هم نباشه ، اصلاً دین نباشه ..... این پائین زمین باشه و اون بالا هم فقط آسمون باشه یه عالمه آدم هم بیخود و بی جهت صبح که میشه تا شب تو هم میلولن و سگ دو میزنن ؛ اونوقت تو چی هستی ؟ اونوقت بازم حرفی واسه گفتن داری؟
خوب حالا بیا تصور کنیم هیچکی به اراجیفت گوش نمیده ، اصلاً فرصت ندارن تا وایستن و گوش بدن چون گشنن و باید واسه پر کردن شیکمشون فکرای مهمتری بکنن و به خیلی از اونایی که پول دارن گوش بدن اونوقت بازم ادعات میشه که میفهمی؟ یعنی می تونی نگهشون داری که به ... شعرات گوش بدن؟
حالا که این تصورات رو کردی بازم هر روز صبح که بیدار میشی چون دیشب شام زیادی خوردی و رختخوابت زیادی نرم بوده و زیادی تو صبحونت آب پرتقال بوده و ماشین بابات (که حالا شده مال تو ) زیادی تند میره چون زیادی گرونه و زیادی رنگش آلبالوییه و همیشه به خاطر پول زیادی که تو جیبایه کثیفته ، زیادی تحویلت گرفتن ، فکر میکنی تا شب میتونی گه زیادی بخوری  (ببخشید حرفهای مهم بزنی ) و همه مجبورن که به اونها گوش بدن و بهت نگن که خفه شو و تا شب اعصابشون خورد باشه که بالاخره یه روز میزنن تو دهنت و خوردش میکنن شخصیت زیادی بی مغز و نفهمتو...
شایدم اینکه چوب اسکیت دیروز تو پیست شکست ،  مشکل بزرگ این ملت اینه که زیادی آزدن و یا ماجرای پسری که دیشب موقع سکس پشتت رو گاز گرفت و تو زدی تو دهنش فوق العاده موضوع های مهمیه که ما نیفهمیم چون تو نباید اینجا باشی بین این همه آدم اُمُل و گشنه ؟ یا نه ما نباید اینجا باشیم ؟ 
به هر صورت یه چیز درست سر جاش نیست این تنها چیزیه که من میفهمم..... 


پی نوشت:
به هر جهت من زیاد نمی فهمم شاید توی دنیای اون رنگ و شکل خیلی چیزا فرق میکنه ، آدم تا جای یکی قرار نگرفته نمیتونه بفهمتش!
پیشنهاد میکنم شما هم نه حرص بخورید نه حسرت نه مثل اون .....


+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


سگ
براي همه پارس ميکند

عابري مي آيد
عابري مي رود
بي وقفه پارس ميکند
تهوع آور پارس ميکند
لعنتي ؛ پارس ميکند
ميشمارد
پاي عابران را
استخوان ميگيرد
پارس نميکند
زنداني شخصيت ميشود
                              ناگاه

بالا مي آورد
بر روي وفاداري !
 
زن
هنوز هم
براي دو نفر غذا مي آورد
و سگ

سگ
براي همه پارس ميکند

حتي مردي که ديگر نيست....

 

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


به خاطر المیرا
همش به خاطر هیچی

 


+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


آن سوی پنجره
برای خودم
دست تکان می دهم
تو دیگر نیستی

انگشت هایم روی شیشه پنجره
خواب رفته اند

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


ایکاش دستهایت
محرم بودند
تا
تپش قلبم را لمس می کردی
ایکاش
پنجره نبود تا
روبرویم می ایستادی
ایکاش
یک صلیب داشتم

برای کشتن تو
یک صلیب کم است

ایکاش
میتوانستم تو را بکشم !

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


مااااااااااااااااچ






+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


این
سکس لعنتی !!

 

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


از فراز یک پل
رودخانه میخواند مرا
کجایی "لورکا" ؟

کسی حوصله دستهایم را ندارد
حتی خودم

زنگ تلفن

خلاف عقربه های ساعت 
                        حرکت میکنم
کسی درون گوشم ناسزا میگوید
- شما؟
ببخشید
          اشتباه شد

کسی حوصله دستهایم را ندارد
حتی خودم

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


یه پک بزن بیخیال !

 


+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


پس ما چي هستيم

درسته ما مصرف کننده ايم

ما پيامد جانبي نگراني از نحوه زندگي هستيم

قتل جنايت و فقر..البته اينا به من ربطي ندارند

اون چيز هايي که به من مربوط ميشن مجله هاي معروفن

يا يه تلويزيون با پونصد تا کانال

يا اسم اون يارو که روي لباس زيرم نوشته شده

راگين

وايگرا. السترا

مارتا استوارت

گور پدر مارتا استوار

ولي همه اين چيز ها از بين ميرن

پس مرده شور اون مبلت رو ببرن با اون طرح راه راه سبزش

مي خوام بگم که سعي کن هيچ وقت کامل نشي

از تمام و کمال بودن دست بردار

بذار تحول پيدا کني

به نتايج کار اهميتي نده

من آدمم و ميتونم اشتباه کنم

شايد اين تراژدي وحشتناک باشه

اين تراژدي نيست ولي

تو چند تا از  اون وسايل چند کاره رو براي زندگي مدرنت از دست دادي

لعنتي. آره راست ميگي

نه سيگار نميکشم

تو صاحب چيز هايي بودي  که حالا ديگه نيست

ولي کاري رو بکن که دوست داري.....


قسمتی از متن Fight Club

 

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


یک فنجان قهوه تلخ

گوشه کافهء خلوت

پک به سیگار

نگاهی با ترس

یک عالمه راز

سردشه.........

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 


- تف به گور بابای ... دختره ی .... |سانسور| خُب نمیشد یک کم دیرتر میومدی ...
- آقای  .... |سانسور| به عنوان دفاع آخر اگه حرفی دارین بگین.
- قربان من بی گناهم |گفتگو با خود| من فقط میخواستم برسم اون سریال لعنتیه ..... |سانسور| رو ببینم ،
من فقط عجله داشتم چون زنم اصلاً حالش خوب نبود.
-دروغ میگه آقای قاضی|با گریه|  دختره مثله ماهم رو پرپر کرده مرتیکه ی آشغال
- ساکت نظم جلسه رو بهم نزنید |روبه متهم| شما داشتین ۹۰ تا میرفتین اونم توی اون بلوار
- قربان من خیلی نگران زنم بودم....|سرش رو انداخت پائین|
-|دادستان|توجه داشته باشید جناب رئیس،که ایشان تائید کردند که سرعتشون غیر مجاز بوده.
-چرا بعد از تصادف صحنه رو ترک کردین؟
- من... من ... من ترسیده بودم |گفتگوی با خود| اصلاً فکر نمیکردم اینطوری بشه ، تف به این شانس
-|با گریه|خواهش میکنم تقاص خون دخترم رو از این نامرد بگیرین....|گریه| تازه میخواست شوهر کنه...
-|قاضی تحت تاثیر قرار گرفته عینکش رو بر روی دماغش جابجا میکنه عرق کرده....|
|رو به متهم| شما اعتراف میکنید که با سرعت غیر مجاز رانندگی میکردید و بعد از تصادف با مقتوله صحنه رو به عمد ترک کردین و در ضمن قصد ترک شهر رو داشتین؟ 
- قربان من بی گناهم من فقط ترسیده بودم من ....من میخواستم زنم رو ببرم شهرستان تا یک کم آب و هواش تغییر کنه....|سرش رو انداخت پائین|
- |وکیل مدافع | جناب آقای قاضی شواهد جدیدی در رابطه با این پرونده داریم |قاضی متعجبانه نگاه میکند| |سکوت در فضای جلسه حکم فرما میشود| ...... لطفاْ نماینده پزشکی قانونی به جایگاه تشریف بیارن .

آقای دکتر ...... |سانسور| لطفاْ در مورد ساعت و علت مرگ خانم  ..... |سانسور| توضیح بفرمائید.
-|نماینده پزشکی قانونی| جناب قاضی با برسی های انجام شده بر روی جسد مقتوله مشخص شده که مقتوله دچار ناراحتی قلبی بوده و علت مرگ نارسایی قلبی بوده است.البته شرح کامل گزارش پزشکی قانونی تقدیم منشی دادگاه شده است.
- |قاضی پرونده ای را باز کرده مطالعه میکند و پس از چند لحظه رو به نماینده پزشکی قانونی|  آقای دکتر این طور که اینجا مشخص شده مقتوله قبل از تصادف فوت شده است...

|صدای همهمه در جلسه|
|متهم چشمانش برق زد و سرش را بالا آورد|
-|نماینده پزشکی قانونی| بله جناب قاضی آزمایشات ما اثبات میکند که مقتوله قبل از تصادف مرده است.
-|صدای گریه و فریاد|دروغ است اینها همه دروغ است ، شما نمی خواهید قاتل دختر مرا مجازات کنید....
- ساکت ..... آرام باشید ..... |صدای ضربات چکش بر روی سندان|
- |دادستان| آقای دکتر شما گفتید که مقتول بر اثر نارسایی قلبی یا دقیقاً سکته قلبی فوت شده است؟
-|نماینده پزشکی قانونی| بله
- |دادستان| دلیل این نارسایی چه بوده ؟ آیا این احتمال وجود دارد که مقتوله بر اثر ترس و هیجان لحظه تصادف ، دچار سکته قلبی شده باشد؟
-|نماینده پزشکی قانونی| البته ...... این احتمال وجود دارد.

|صدای همهمه در جلسه|
- |وکیل مدافع| جناب آقای قاضی درخواست دارم تا آقای ..... |سانسور| به عنوان شاهد به جایگاه دعوت کنم.
-......
- |وکیل مدافع| آقای  .... |سانسور| لطفاْ خودتون رو معرفی کنید و بفرمائید در رزو حادثه مشغول چه کاری بودین؟
- |شاهد| من فروشنده داروخانه ی ...... هستم و در روز حادثه خانم ......... |سانسور| که برای خرید دارو به داروخانه آمده بودن رو دیدم، از آنجا که ایشان از مشتری های سابق ما هستن ، بنده ایشان را شناختم  و فوری کارشون رو انجام دادن و من ایشان را تا دم در همراهی کردم.
- |وکیل مدافع| شما معمولاً مشتری ها رو تا دم در داروخانه همراهی میکنید؟
- خیر قربان ، آن روز خانم مقدار زیادی خرید کرده بودن و من جهت کمک به ایشان این کار رو انجام دادم.
- |وکیل مدافع| متشکرم ، ادامه بدین.
- بله عرض کردم که خانم رو تا دم در داروخانه همراهی کردم و به ایشان گفتم که اگر میخواهید برایتان تاکسی بگیرم ، اما ایشان تشکر کردن و به سمت آن طرف خیابان حرکت کردند. درست در همین لحظه بود که ایشان حالشون بد شد دستشون رو آوردن سمت قلبشون من صداشون کردم و ایشون برگشتن به سمت من ، من داشتم میدویدم به سمت ایشون آن سمت بلوار که ناگهان اون حادثه..... |سرش رو انداخت پائین|
- | وکیل مدافع|متشکرم . آقای قاضی همون طور که شاهد گفت خانم  ...... |سانسور| در لحظه تصادف اصلاً متوجه صحنه نبودن چون برگشتن به سمت شمال خیابان و همونطور که میدونید اتومبیل از سمت جنوب با متوفی برخورد کرده.
- |دادستان| آقای ..... |سانسور| آیا کس دیگه ای هم حرفهای شما رو تائید میکنه؟
- |شاهد | بله یکی از پرسنل داروخانه و همینطور  یک واکسی که همیشه کنار در داروخانه میشینه....
- |دادستان| البته با توجه به اظهارات شاهد نمیتوان در این مورد نظر قطعی داد که تصادف عامل اصلی هیجان وارد شده و سکته قلبی مقتوله ، نبوده است....
- |قاضی | بله من هم همینطور فکر میکنم این پرونده نیاز به تحقیقات و گزارشات بیشتری دارد ، به دلیل عدم رفع اتهام از آقای ...... |سانسور| برای ایشان قرار بازداشت صادر میکنم و تاریخ جلسه بعدی دادگاه نیز به اطلاع همگی خواهد رسید.

|صدای ضربات چکش بر روی سندان | ختم جلسه.........

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 

مرگ ما را مرور میکند
میدانم ولی چه اهمیتی دارد؟

درخت جلوی پنجره اتاق ، سر برافراشته است .
هر روز صبح از او میپرسم : تازه چه خبر؟
صدها برگ بی درنگ به سوال من پاسخ میدهند:
-        یک دنیا ، یک دنیا .....

بیشتر ، شبها دلم میخواهد با درخت سخن بگویم ، زمانی که نور چراغ در شیشه پنجره اتاق ، او را از دید من پنهان میکند ، میدانم که آنجاست و در تاریکی مرا می پاید.
این حس به من آرامش میدهد ....
در چشمانش نوری میدرخشد که هیچ ربطی به بیماریش ندارد....
نوری که تنها یک فرشته میتواند به راز آن پی ببرد.
کافیست به این درخت بنگرید تا دریابید که در این محیط هیچ موجودی نمیتواند زنده بماند ؟
این همه تلاش ، این همه شکست ، این همه جست وجو برای رسیدن به .............. ؟
شاخه ای شکست
اما بلافاصله روی زمین نیفتاد
شاخه های  دیگر آن را چند ساعتی نگه داشتند و از آن پرستاری کردند –
درد ، هذیان ، میل شدید به ادامه زندگی و فراموشی که مثل جانوری ذهن را می جود.
کسی از مرگی که در این جا رخنه کرده است سخن نمیگوید
آنها همه چیز را با چشمهایشان بیان میکنند. امروز آسانسور بزرگ بازهم (جلوی چشم همه) به سمت پایین حرکت کرد ؛ بوی کافور همه جا رو وهم آور کرد....
درخت کتابی است گشوده ، امروز باد آن را چنان با بی حوصلگی ورق میزند که انگار حواسش پرت است ؛ بوی عرق مرگ زیر عطر ظاهری زندگی ، بخشیدن و باز هم بخشیدن ، تصویری هولناک ، ملایم ذهنم را فرا میگیرد...... بخشیدن جان ... به ....... مرگ ..............
ما هرگز نمیتوانیم در مقابل مصیبت ، از کسانی که دوست داریم حمایت کنیم ؛ مدت ها طول کشید تا توانستیم واقعیتی به این سادگی را درک کنیم ، آموختن همیشه تلخ است و گران تمام میشود ولی من از این حس تلخ پشیمان نیستم،
حالا دیگر .....

-    شما چهره فوق العاده ای دارید . من هرگز این زیبایی رو فراموش نمیکنم ، بارها دیده ام که با رغبت خم میشوند و میگویند و تکرارش میکنند ...... اما حالا دیگر ، با هم روبوسی هم نمیکنیم.
گنجشک ها و کلاغ ها ........ درخت هر روز پیغام های تازه به تازه دریافت میکند.
من در دنیایی زاده شدم که در آغاز نمیخواست یک کلمه درباره مرگ بشنود و تا به امروز ، که به آخر خط رسیده است در نیافته که در اصل محکوم به نشنیدن یک کلمه مهرآمیز است.
مانند خدمتکاری که دست و دلش به کار نمی رود ......... دستی نامرئی ، ناگهان جوانه های درخت را پاره کرد.
باد با درخت درباره جاودانگی گفت وگو میکند و برگ های جوان از لذت شادی در باد میلرزند
حقیقت چندان از ما دور است که وقتی از دور دست ها به ما میرسد دیگر هیچ چیز از آن بر جا نمی ماند ، همین هیچ ، خود گنجینه ای با ارزش است .

اگر توماس مقدس انگشت اش را روی زخم مسیح رستاخیز کرده میگذارد، برای آن نیست که به تردید خود پایان دهد بلکه برای آن است که نشان دهد زندگی گاهی چنان رو به نابودی پیش میرود و بازیافتن آن چندان سوزاننده میشود که جز سکوت – و لمس پیکر معجزه یافته ی دیگری راهی باقی نمی ماند.......

سخنانی از درخت:
-    همه آن چه را که نور به من میگوید ،درک نمیکنم ، هیچ گاه نمی خوابم ، همیشه کسی یا چیزی می آید باد ، چشمهای یک ولگرد و یا دستهای یک فرشته.....
حقیقت میسوزاند ، حقیقت بیشتر در چشمها ، دست ها و سکوت زنده است تا در کلام ، حقیقت این چشم ها و دست هایی است که درسکوت میسوزند ،
هر شب مرگ به بالین ها می آید.............
گنجشک ها درخت روبروی پنجره ام را تسخیر کرده اند با این حال ذره ای از آرامش حاکم بر آن را بر هم نزده اند ، آرامشی که پر گویی گنجشک ها از آن جدایی ناپذیر است.
آن گاه که نزدیک است درخت از فرط عقل و منطق کرخ شود ، باد در شاخه های آن وزیدن میگیرد مانند دستی که زلف های کودکی دوست داشتنی را نوازش میکند و سرشارش میکند از هیچ ، هیچ بودن ، هیچ شدن..............

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 

 

نمی دانم

چرا دیگر به فکر صعود نیستی

شاید

مثلثی که برایت کشیدم

وازگون شده

شاید تو را هم به صلیب کشیده اند

نمیدانم

اما.............

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 

اون فقط به دنبال بوی نانسی رفت ، (نانسی یک سگ ماده است که پراز موی سفیده) اولش توی اون باغ ..... باغ اون بچه مایه دار بد قوارة دماغ تیز ، اونو دید .... بچه مایه داره ، .... هه ، نه بابا ، باغ که مال خودش نیست ، مال پدر مال مردم خور پدر سوخته اشه ، ....... ، اون فقط میخواست یه بار دیگه کنار نانسی باشه حتی از فاصله 200 متری هم قبوله ، همون 200 متر نفرین شده ، ...... دیوار باغ ..... اون یارو قوزیه ..... و این دوربین دیجیتال قرن بیستمی ، همشون میگفتن نه ، حتی یه زنجیر لامذهب هم بود که پاشو بسته بود تو جبر یه باغ بچه مایه دار که در اصل مال پدر مال مردم خور پدر سوخته اش بود......

نانسی پرید بالایSLK   یا نه چه فرقی میکنه، مهم اینه که 200 تا می ارزه.... دنبالش دوید ، در ، پشت سرش بسته شد ، تـــــاخ ، اون یارو هم معلوم نبود کدوم گوریه ، زنجیرم که تو روحش ، باز بود....، خوب واسه اینکه امشب نوبت استخره، ..... نوبت استخر یعنی یک کم آزادی تا یهو بندازنت تو آب یخ تا مغز استخونت زوزه بکشه ....... ساعت نیمه شبه ، چقدر میتونه مهم باشه ؟ هیچی.... پارتی همیشه تا همین موقع طول میکشه بجز اون شب که دخترة پتیاره بالا آورد و همه موندن و تا صبح تو سر واموندشون میزدن ..... صدای بوق ..... برق از سرش پَروند ، حالا فقط چراغ قرمز SLK دیده میشد .

ولی من که گفته بودم سگ عاشق نمیشه

ساعت  پنج صبح ........... ، بوی تعفن فضا رو غش میداد ، دو تا چشم بزرگ ، از حدقه بیرون زده و یه زبون که آخرین لَه لَه رو ، خیلی ساله که فراموش کرده ..... ، ولی نانسی که نیست ، ولی نانسی ..... ، دیگه نیست

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب 

وقتی خیلی بچه بودم

کابوس من زنی بود با موهای قهوه ای و چشمان آبی ؛ که از پشت پنجرهای میله دار ، به من میگفت : دستت رو میکنم تو لوله؛ و من میترسیدم از دستم که از دستم بره ، یا شاید از لوله و یا شاید از زنی با موهای قهوه ای و چشمان آبی.

وقتی فقط یک کم بچه بودم کابوس من دختری بود با موهای مشکی و چشمان قهوه ای ؛ که فقط یک بار در خواب دیدمش و پنج سال در بیداری ندیدمش.

وقتی داشتم مرد میشدم پا گذاشتم به یک پادگان و آن زمان تمام کابوس من زنگ تلفنی بود که حامل خبر مرگ بود ؛ هنوز کاملاً مرد نشده بودم که تلفن زنگ زد و کابوسم واقعیت یافت.

تازه مرد شده بودم و همه کابوس های کودکیم رو به سبزی فروش دوره گردی فروختم که حاضر شد به قیمت گیلاسی کال همه رو از من بخرد ؛ کابوس بزرگ من پنجره ای بود که از پشت آن همه چیز زیبا بود و یا لااقل بود و همین بودنش بود که زیبا بود......

اما حالا........ کابوس من دیگه نیست، و توی کوله کابوسهام هر چی میجورم دیگه بودی نیست که به نبودش برنجم و به بودش دلخوش..... .

 

+ گوشه اي از تنهايي     شهاب